تبليغاتX
عشق و عرفان

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می‌درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می‌آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می‌کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می‌چشید

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانتم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی

افشین یدالهی


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 10:55  توسط هادی  | 
در میان هر سیب .. دانه هایی محدود

در دل هر دانه .. سیبها نامحدود

چیستانی است عجیب..

دانه باشیم یا سیب؟


+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 14:21  توسط هادی  | 
در مثنوی الهی‌نامه عطار آمده است که:
 حضرت سلیمان بر گروهی از موران می‌گذشت.
 همه برای خدمت حاضر شدند، مگر موری که تلی خاک پیش لانه‌اش بود و چست و چالاک ذره ذره خاک را بر می‌گرفت و به جای دیگر می‌برد.
سلیمان او را فراخواند و به وی گفت:
 با این جثه کوچک و بنیه ضعیف اگر عمر نوح و صبر ایوب هم داشته باشی نمی‌توانی این تل خاک را از پیش برداری.
مور در پاسخ سلیمان می‌گوید:
من بر موری عاشقم و او برگرفتن این تل خاک را شرط وصال قرار داده است.
می‌کوشم تا آن را برگیرم و به وصال برسم.
اگر هم نتوانم، لااقل عمر خویش را در این مسیر گذرانده‌ام و می‌توانم بگویم که مدعی دروغ زن نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 9:40  توسط هادی  | 
الهم ان لم ترض عنی..فاف عنی.
.
.
الهی اگر از من خوشنود نشده ای
.
.
اقلا" مرا ببخش..


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:11  توسط هادی  | 
بی امتحان مرا به غلامی قبول کن
.
.
.
رسوا شود دل من اگر امتحان دهد


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 9:53  توسط هادی  |